تبليغاتX
کتابگرد

کتابگرد

می گذره بهر حال ...

خوب و بد،سخت و راحت می گذره بهر حال ...

به قول حسین پناهی که فکر کنم همین روزا سالگرد رفتن اش باشه: همه چی از یاد آدم می ره،فقط یادشه که یادته! ...

این روزا مثل روزای دیگه این روزگار بی رویا،فقط دلخوشم به اینکه میگذره بهر حال ... میگذره ... و کور سوی امیدی بس بیهوده ... بی خیال بهتره که برگردم به دخمه تنهایی ایم... می بینی که تلخ ام و بی حوصله ... بس همون بهتر که بخزم به پیله تنهایی ام ... نه به امید پروانه شدن...

به قول شاعر: تلخ ام مپیچ! پس بهتره که حرف نزنم و دلخوش باشم به "یاد اش که همیشه یادمه! "

۲

وب سایت حسین پناهی

http://www.hoseinpanahi.com/

حسین پناهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 8:47  توسط باربد آذربد  | 

سالی که نکوست از بهارش پیداست...

"روزنامه بهار"  به محاق رفت ...

بحث روزنامه های اصلاح طلب شده شبیه دوی امدادی! اعتماد رفت،جاشو داد به بهار و حالا  بهار رفت و شرق اومده جاش!

تو این روزای بی رویا ...تو این روزای کسل کننده ... چقدر سخته دل خوش کردن به چیزی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 9:23  توسط باربد آذربد  | 

یاحق

شرق منتشر شد!

  دیشب پیامکی از یکی از دوستان قدیمی با این مضمون برایم آمد : آُفتاب دوباره از شرق طلوع می کند!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 16:14  توسط باربد آذربد  | 

"به بهانه تولد سید محمد خاتمی "سید عزیز ما هنوز امیدواریم و اندیشه سبزتان آرمان ماست!

به نام تنهاتکیه گاه تنهایی هایم

تقدیم به مردی که همیشه لبخند به لب دارد...

سیدمحمد خاتمی

"سید" از آن تابستانی که در قالب "رهبران جوان" در ارودگاه شهید باهنر (جماران.کلکچال) چشم ام به جمال تان روشن شد دهسال می گذرد.آن موقع من ۱۷ سال داشتم و شما ۵۶ سال! من در آغاز جوانی و شما در اوج جوانی!!!

آن روز یکی از بچه های بوشهر متنی را برایتان خواند،با مطلع "سید" و لبخندی بر لبان شما نقش بست که هنوز در یادم هست، یادش بخیر، من در مسابقه خاطره نویسی " دیدار با رئیس جمهور" اول شدم و چندی بعد نوشته ای با خط خودتان بدست ام رسید،که یکی از با ارزش ترین یادگاری های عمرم هست...برایم صمیمانه نوشته بودید که خاطره ی دیدارمان را خواندید و مرا فرزند پاک ایران خوانده بودید ...

هنوز آن شور و حال را در دل دارم و حس غروری که دیگر هیچ وقت تکرار نشد.اینکه رئیس جمهور محبوب مان در چند قدمی ام ایستاده و صمیمی و بی ریا برای ما از ایران آباد و آزاد و فردایی بهتر صحبت می کرد...

آن روز در حالی که برایمان از امید به آینده صحبت کردید از نگرانی هایی هم صحبت کردید! هر چند آن روز برایمان قابل درک نبود که از چه ما را نهیب می زنید! اما اکنون همان نگرانی های شما را به چشم می بینیم، که تمام عرصه های کشور را می بلعد و آنقدر دایره خودی ها را بسته کرده اند، که اگر مانند آنها فکر نکنیم "غیر خودی" و "برانداز" و "مخملی" نامیده می شویم...

"سید" عزیز نمی خواهم با حرف های "تلخ" (  هر چند این تلخی بخشی از روزگار ما شده ) خاطرتان را مکدر کنم... می دانم که این روزها بیش از هر وقت دیگر کام تان تلخ است چرا که بهترین یاران نتان در بند  هستند و بدترین توهین ها به شما و دوستان تان می شود ... گروهی بی ریشه کمر همت بسته اند که فرزندان اصلی انقلاب را از صحنه حذف کنند...

 سید عزیز هنوز شما برای ما جوانان سمبل " امید" و "مدارا" هستید. هنوز حتی تلفظ نامتان خود اندیشه و امیدی در ذهن مان زنده می کند.ما بزرگ شده مکتب فکری شما هستیم، همان اندیشه ی " زنده باد مخالف من! " یکی از آرمان هایش بود و حال اندیشه ای حاکم شده، که جز "مرگ" و "نیستی" برای مخالف خود نمی خواهد...

تولدت مبارک سید

سید عزیز ۶۶ سالگی تان مبارک، به امید روزی که جشن سبز بزرگ مان را با حضور شما بگیریم ...

به امید روزهای سبز

سید عزیز ما هنوز امیدواریم ... و اندیشه سبزتان  آرمان ماست:

ایرانی آباد،ایرانی آزاد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:55  توسط باربد آذربد  | 

فرسودگی و به قول میرحسین :سبزمان را به یغما بردند!

به نام تنها تکیه گاه تنهایی هایم

خواندن آخرین یادداشت نیم رخ عزیز بهانه ای شد برای این دل نوشته:

فرسودگی قصه ی پر غصه ی این روزگار است ....

فرسودگی! این پیرجوانی! این بی نتیجه رفتن ها . و ماندن ها ... قصه ی پر غصه ی نسل و روزگار ماست ...
و به قول دوستی : تنها امید به آینده سرپا نگه مان داشته!

 و من حتی از این امید هم می ترسم ! می ترسم که مبادا دچار سکون شویم و در انتظار فردای دلخواه، فرسوده شویم و ...
من از این روزگار می ترسم!می ترسم...

سبز چه شد!
دیروز بعد از چندین روز دوربین ام را برداشتم و به دل شهر زدم تا به شکار لحظه ها بروم گوشه ی دنجی از این شهر فرنگ پیدا کردم و سوژه ام شد آدم ها و عکس العمل شان به پوستر پاره شده ی میرحسین که گوشه ای خیابان افتاده بود! و ...

به عکس ها که نگاه می کنم غمناک می شوم! دلم می گیرد ... دریغ از یک سوژه ای که بشود از آن به حس خوبی رسید... چهره ها گم اند و ترسان و همه بی خود عجله دارند ... و سبز گوشه ای بیهوده افتاده بود! همان سبزی که کمتر از دو ماه پیش شوری در شهر ایجاد کرده بود که نگو ...

من می ترسم رفیق!

می ترسم از این آدم ها

از این روزگار ...

باز می پرسم سبز کجاست؟

پ.ن : باید توضیح بدم که من با کارگردانی در عکاسی مخالفم و در این سوژه فقط صحنه را به نوعی طراحی کرده بودم و در نوع عکس العمل ها تاثیری نداشتم. چرا که در بیشتر موارد سوژه از حضور دوربین بی خبر بود.

پ.ن: عکس العمل مردی میان سال برایم جالب بود نمیز خیز شده بود تا عکس میرحسین را بردارد،اما ناگاه چشم به من افتاد که دوربین بدست می خواهم عکس بگیرم. عکس را به زمین انداخت و فرار!

و یا آن پیر زن که عکس را می بوسد و می گذارد توی زنبیل اش!

***

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 8:36  توسط باربد آذربد  |