به نام تنهاتکیه گاه تنهایی هایم
تقدیم به مردی که همیشه لبخند به لب دارد...

"سید" از آن تابستانی که در قالب "رهبران جوان" در ارودگاه شهید باهنر (جماران.کلکچال) چشم ام به جمال تان روشن شد دهسال می گذرد.آن موقع من ۱۷ سال داشتم و شما ۵۶ سال! من در آغاز جوانی و شما در اوج جوانی!!!
آن روز یکی از بچه های بوشهر متنی را برایتان خواند،با مطلع "سید" و لبخندی بر لبان شما نقش بست که هنوز در یادم هست، یادش بخیر، من در مسابقه خاطره نویسی " دیدار با رئیس جمهور" اول شدم و چندی بعد نوشته ای با خط خودتان بدست ام رسید،که یکی از با ارزش ترین یادگاری های عمرم هست...برایم صمیمانه نوشته بودید که خاطره ی دیدارمان را خواندید و مرا فرزند پاک ایران خوانده بودید ...
هنوز آن شور و حال را در دل دارم و حس غروری که دیگر هیچ وقت تکرار نشد.اینکه رئیس جمهور محبوب مان در چند قدمی ام ایستاده و صمیمی و بی ریا برای ما از ایران آباد و آزاد و فردایی بهتر صحبت می کرد...
آن روز در حالی که برایمان از امید به آینده صحبت کردید از نگرانی هایی هم صحبت کردید! هر چند آن روز برایمان قابل درک نبود که از چه ما را نهیب می زنید! اما اکنون همان نگرانی های شما را به چشم می بینیم، که تمام عرصه های کشور را می بلعد و آنقدر دایره خودی ها را بسته کرده اند، که اگر مانند آنها فکر نکنیم "غیر خودی" و "برانداز" و "مخملی" نامیده می شویم...
"سید" عزیز نمی خواهم با حرف های "تلخ" ( هر چند این تلخی بخشی از روزگار ما شده ) خاطرتان را مکدر کنم... می دانم که این روزها بیش از هر وقت دیگر کام تان تلخ است چرا که بهترین یاران نتان در بند هستند و بدترین توهین ها به شما و دوستان تان می شود ... گروهی بی ریشه کمر همت بسته اند که فرزندان اصلی انقلاب را از صحنه حذف کنند...
سید عزیز هنوز شما برای ما جوانان سمبل " امید" و "مدارا" هستید. هنوز حتی تلفظ نامتان خود اندیشه و امیدی در ذهن مان زنده می کند.ما بزرگ شده مکتب فکری شما هستیم، همان اندیشه ی " زنده باد مخالف من! " یکی از آرمان هایش بود و حال اندیشه ای حاکم شده، که جز "مرگ" و "نیستی" برای مخالف خود نمی خواهد...
![]()
سید عزیز ۶۶ سالگی تان مبارک، به امید روزی که جشن سبز بزرگ مان را با حضور شما بگیریم ...
به امید روزهای سبز
سید عزیز ما هنوز امیدواریم ... و اندیشه سبزتان آرمان ماست:
ایرانی آباد،ایرانی آزاد
خواندن آخرین یادداشت نیم رخ عزیز بهانه ای شد برای این دل نوشته:
فرسودگی قصه ی پر غصه ی این روزگار است ....
فرسودگی! این پیرجوانی! این بی نتیجه رفتن ها . و ماندن ها ... قصه ی پر غصه ی نسل و روزگار ماست ...
و به قول دوستی : تنها امید به آینده سرپا نگه مان داشته!
و من حتی از این امید هم می ترسم ! می ترسم که مبادا دچار سکون شویم و در انتظار فردای دلخواه، فرسوده شویم و ...
من از این روزگار می ترسم!می ترسم...
سبز چه شد!
دیروز بعد از چندین روز دوربین ام را برداشتم و به دل شهر زدم تا به شکار لحظه ها بروم گوشه ی دنجی از این شهر فرنگ پیدا کردم و سوژه ام شد آدم ها و عکس العمل شان به پوستر پاره شده ی میرحسین که گوشه ای خیابان افتاده بود! و ...
به عکس ها که نگاه می کنم غمناک می شوم! دلم می گیرد ... دریغ از یک سوژه ای که بشود از آن به حس خوبی رسید... چهره ها گم اند و ترسان و همه بی خود عجله دارند ... و سبز گوشه ای بیهوده افتاده بود! همان سبزی که کمتر از دو ماه پیش شوری در شهر ایجاد کرده بود که نگو ...
من می ترسم رفیق!
می ترسم از این آدم ها
از این روزگار ...
باز می پرسم سبز کجاست؟
پ.ن : باید توضیح بدم که من با کارگردانی در عکاسی مخالفم و در این سوژه فقط صحنه را به نوعی طراحی کرده بودم و در نوع عکس العمل ها تاثیری نداشتم. چرا که در بیشتر موارد سوژه از حضور دوربین بی خبر بود.
پ.ن: عکس العمل مردی میان سال برایم جالب بود نمیز خیز شده بود تا عکس میرحسین را بردارد،اما ناگاه چشم به من افتاد که دوربین بدست می خواهم عکس بگیرم. عکس را به زمین انداخت و فرار!
و یا آن پیر زن که عکس را می بوسد و می گذارد توی زنبیل اش!
***
به نام تنها تکیه گاه تنهایی هایم
***
*میلان کوندرا*
شاید این نویسنده چک تبار نیازی به معرفی برای علاقه مندان ادبیات جهان نداشته باشد. نشان به این نشان که رمان های این نویسنده پای ثابت پرفروش ترین های رمان خارجی بوده و هست. هر جند بعضی از رمان های آن مانند جاودانگی و ... دچار سانسور شده اند. و تا اطلاع ثانوی تجدید چاپ آن در محاق است.
کوندرا یکی از محبوب ترین نویسندگانی ست که رمان های روانشناختی اش را با دقت تمام می خوانم.انتشار قطعه ای ازکتاب "پرده" این نویسنده در سایت "رادیو زمانه" بهانه ای شد تا دست به نوشتن این یادداشت بزنم . .از انجا که سایت رادیو زمانه فیلتر شده است تصمیم گرفتم این یادداشت را که در مورد "دن کیشوت" اثر سروانتس است را در کتابگرد قرار دهم.
نوشتهی میلان کوندرا

یک آقای محترم روستایی، آلُنزُ کیخادا، تصمیم میگیرد که شوالیه شود و اسمش را به دُن کیشوت تغییر میدهد. چطور میشود هویت چنین شخصی را تعریف کرد؟ او در واقع کسی است که خودش نیست.
دُنکیشوت یک لگن مسی ریشتراشی را، به خیال اینکه کلاهخود است، از بساط یک سلمانی میدزدد. کمی بعد سلمانی مربوطه دست بر قضا در میخانهای سر و کلهاش پیدا میشود که دُن کیشوت آنجاست. سلمانی چشمش به لگن ریشتراشیاش میافتد و تلاش میکند که پس بگیردش.
اما دُن کیشوت مغرور نمیپذیرد که کلاهخودش یک لگن ریشتراشی است. بدین طریق یک شئی ظاهراً ساده تبدیل به یک مشکل میشود. علاوه بر آن، چطور میشود ثابت کرد یک لگن ریشتراشی، وقتی روی سرْ جا خوش کرده باشد، یک کلاهخود نیست؟
حاضران بدجنس ـ که مات و مبهوت ماندهاند ـ تصمیم میگیرند حقیقت را از تنها راه عینی ممکن کشف کنند: از طریق اتخاذ آرای مخفی. همهی حاضران در رأیگیری شرکت میکنند و نتیجه کاملاً روشن است: رسماً اعلام میشود که شئی مربوطه کلاهخود است. یک هجوِ هستیشناسیک ستودنی.
دُن کیشوت شیفتهی دُلسینیا است. دُن کیشوت اما او را فقط گذری دیده است، یا شاید هرگز ندیده. دُن کیشوت عاشق است ولی «فقط به این دلیل که از یک شوالیهی لوطیمسلک انتظار میرود که عاشق باشد.» ادبیات حماسی پُر است از خیانت، بیوفایی و دلشکستهگی.
در کتاب سروانتس نه عشاق بلکه خود مفهوم عشق مورد سوال قرار میگیرد. آخر عشق چه معنای دارد وقتی آدم عاشق زنی است که نمیشناسدش؟ محض عاشق شدن؟ یا ادا درآوردن؟ این سوال به همهی ما مربوط میشود: اگر از دوران کودکیمان سرمشقهای عشق ما را دعوت به رونویسی نمیکردند، میتوانستیم بدانیم که «عاشقی» یعنی چه؟
یک آقای محترم روستایی، آلُنزُ کیخادا، تاریخ هنر رُمان را با سه سوال دربارهی هستی آغاز کرد:
هویت یک شخص چیست؟
حقیقت چیست؟
عشق چیست؟
یاحق
***
چه زود
چه زود فراموش می کنیم
چه زود خاطره می شود
خوبی ها
مهربانی ها
با هم بودن ها
سبز بودن ها
چه زود خاطره می شود!
و حال
" سبز کجاست؟ "
می خوام فراموش کنم
پس میرم یه جای دور ...